العلامة المجلسي (مترجم :عطاردى)

287

بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى)

را كه با اين اتهام بگيريم او را تازيانه مىزنيم ، تا پاداش گناه خودش را مشاهده كند ، و ما اين كار را به سرعت انجام مىدهيم كه تا كسى نيايد و از وى دفاع كند و او بدون مجازات آزاد شود . هنگامى كه خواستيم او را شلاق بزنيم گفت : از خداوند بترسيد و متعرض من نشويد ، زيرا من از شيعيان امير المؤمنين و شيعه اين امام كه پدر قائم مىباشد هستم ، ما هم از او دست برداشتيم و خدمت شما آورديم اكنون اگر راست مىگويد و از شيعيان شما مىباشد او را رها مىكنيم . ما به او گفتيم اگر دروغ بگوئى هزار شلاق به تو مىزنيم ، و بعد دست و پايت را قطع مىكنيم ، اكنون بفرمائيد او از شيعيان على عليه السّلام مىباشد همانطور كه ادعا مىكند ، امام عليه السّلام فرمود : به خداوند پناه مىبرم اين از شيعيان على نيست . او چون در دست شما گرفتار شده خود را از شيعيان على عليه السّلام معرفى كرده است ، وى گفت اكنون ما را از مشكلى خلاص كردى و من اكنون پانصد ضربه شلاق به او مىزنم و باكى هم از عمل خود ندارم ، هنگامى كه او را دور كردند گفت : او را برو بر زمين انداختند و دو جلاد در طرف راست و چپ او قرار گرفتند . والى گفت : او را شلاق بزنيد آنها با چوبهاى خود بر او حمله آوردند و بر بدنش فرو كوفتند ، والى ديد چوب آنها بر زمين مىخورد ، گفت : واى بر شما چوب‌ها را بر بدن او فرو آوريد چرا بر زمين مىكوبيد ، آنها هنگامى كه خواستند چوب‌ها بر بدن او بزنند دست‌هايشان كج شد و ضربه‌ها بر بدن خودشان فرود مىآمد . والى گفت : واى بر شما مگر ديوانه شده‌ايد كه همديگر را مىزنيد چوب‌ها را بر اين مرد فرود آوريد ، آنها اظهار داشته ما چوب‌ها را بر بدن اين مرد مىزنيم و قصد ديگرى نداريم ، ولى دست ما كج مىشود و يك ديگر را مىزنيم والى بعد از اين چهار نفر ديگر را صدا كرد و شش نفرى به او حمله آوردند . در اين هنگام كه شش نفرى چوب‌ها را به او وارد مىكردند متوجه شدند همه چوب‌ها به حاكم مىخورد و او از مركبش بر زمين افتاد و گفت شما مرا